جعفر شهرى باف
54
طهران قديم ( فارسى )
وزينترين و چشمگيرترين مشاغلى شد كه تا آنزمان بوجود آمده بود . اما اندك اندك كه متقاضيان آن رو به كثرت نهاده از پسر حاجى ، بچه اعيانها ، بچه تاجرها به متوسطين و بچه كاسبها رسيده ، ابهت و احترام آن نيز از ميان رفته جزء كارهاى ناباب درآمده محترمين آن را كنار نهادند ، مخصوصا كه عدهاى بدسيرت هم آن را وسيلهء شيطنت و كسب لذات جسمانى قرار داده به اغفال مشتاقان و مراجعان پرداختند ، به اين طريق كه ابتدا با تعليم دادن و پشت دوچرخه را نگاه داشتن و از زير زين . . . « كه شايد فرنگى هم سوراخ چرم زين را جهت همين كار تعبيه كرده بود » ! و راه شوخى و خنده و مزاح را با او باز نمودن و كرايهء دوچرخه را نگرفتن و در صورت كراهت او از زير پايش كشيدن و به او دوچرخه ندادن و امثال آن جاده وصول تمنا باز بكند . و اينك تا حد بدنامى دوچرخهسوار و بدنگرى مردم به آنان نيز معلوم شود مشاهده زير بهترين شاهد آن مىباشد : روزى دوچرخهسوارى ، از عرض خيابان لالهزار به آنطرفش مىرفت كه ناگهان چرخ عقب دوچرخهاش بر روى ريل واگن اسبى كه در اثر آبپاشى خيابان ليز شده بود سريده به طرف پيرزن لرى كه او نيز ميگذشت مايل گرديد و پيرزن به گمان آنكه راكب دوچرخه عمدا عقب خود را به طرف وى سرانيده است با بدخلقى و لحنى كه از سراپايش دشنام ميباريد گفت : پيير سوختهء غينى ، رى دچرخه هم غينشه قرمييه ، خيال مكنه منم مشترىام ! يعنى : پدرسوختهء بدكاره ، روى دوچرخه هم فلانش را قر مىدهد . خيال مىكند من هم مشترىام كه هنوز قيافهء مشمئز و لهجهء لرى خندهدار او آئينهء خاطر مىباشد . خلاى رئيس مجاور دكان حسين آقا شيخ پس از مستراحهاى مساجد و حمامها تنها مستراح عمومى شهر به نام خلاى رئيس بود كه سبب احداثش را اينطور تعريف مىكردند : وقتى يكى از مأموران داروغه كه جوانى خوشبر و روى خوشاندام بوده مورد غضب واقع گرديده اخراج مىشود و زن ثروتمندى به او علاقه بسته برده نگهداريش مىكند . چند صباحى كه از اين مقدمه مىگذرد جوان سر به بدخلقى و ناسلوكى گذارده از بيكارى شكايت مينمايد و هر چه خانم در صدد انصرافش